تبليغاتX
ALADDIN
only GOD will JUDGE me
خب سلام ...

بیکار بیدم گفتم خاطره اون شبی که رفتیم ماهون (مثلا به بهونه فارغ التحصیلی من  ) رو بنویسم ... البته به علل مختلف خلاصه مینویسم

خوب آقا جریان از اونجایی شروع شد که کلی نشستیم توطئه چیدیم .. مخ ریختیم که به بهونه فارغ التحصیلی هر شب از یکی از بچه ها شام بگیریم  ولی از اونجایی که چاه کن همیشه ته چاهه .. توطئه خودمون دامن خودمون رو گرفت و برو بچ ریختن سرمون که : اوهو تو قبول هم شدی پس شیرینی تو از همه واجب تره ... یالا  ...  (فکر اینجاشو نکرده بودم ... عجب خنگی هستما)

حالا از برو بچ اصرار و از ما   ...    ولی چه کنم که بعضی وقتا به بعضی دلایل آدم مجبوره بگه : چشم  

خلاصه زور با جناح مهدویت شد      و علی بیچاره :

ولی تو دلم گفتم حالا وقتشه .. وقت تذکره الانتقام فی المقامات حاج مهدی آقا سر دسته این گروهک مخوف : 

قرار گذاشته شد که بریم هتل پارس ... که با اعمال نفوذ همون جناح معروف مکان به ماهون تغییر داده شد ... و قرار بر این شد که به باغ شازده و به نزد بزرگ رستوران دار تاریخ : علی بهرامی  شرف یاب شویم و بر شاه نشین جلوس فرماییم ...

البته با هماهنگی مندل جون قرار شد بریم بالا و دیگه سنگ تموم ...

ولی تازه خان اول رو رد نکرده بودیم که گربه رقصونی شروع شد : اول که نورا خانم فرمودند : من اون شب نمی تونم بیام چون Busy  هستم .. ( وای مامانم ایناااا )  بعدش هم که الناز جون بی خبر ول کرد رفت دردر ... مریم خانم هم یه دفه یادش اومد کلاس زبان داره .. بهااااا

ولی جوش نزنین اینا کسایی نبودن که بی خیال سور بشن ...  و طی یک سری مذاکرات علنی و غیر علنی مرسم علی چاپون به ۱ هفته بعد موکول شد ... خوشبختانه این دفه همه ok بودن غیر از خودم که یه برنامه کوچولو داشتم ولی کو جرات نطق کشیدن   ...   بی خیال برنامه کوچولو مون شدیم دیگه ...

راستی تو این گیر و دار یک توطئه دیگر هم در حال شکل گرفتن بود ولی تو این یکی(انا بی تقصیر)  نمی دونم چی شده بود که مامان بنده با دخترا ریخته بودن رو هم و گفتن که مامی هم باید بیاد ... ولی من که فهمیدم نقششون چیه  

بالاخره ....  روز حرکت رسید و برو بچ راه افتادیم ...    قرار : میدون اول هفت باغ

راستی یادم رفت برو بچ رو معرفی کنم :

ممد علی ملقب به مندل سیا :                           مهدی ملقب به مهدی هادوک (پسرک) :

                                                     

رضا معروف به رضا عتیقه :                                          محمدمعروف به ممد کوچولو :

                                                    

عادل جون معرف به IQ :                                               ???  :

                                                     

الناز خانم :                                                             مریم خانم :

                                                    

نورا :                                                                     وحیده :

                                                   

 

خلاصه ۳ تا ماشین راه افتادیم یکی دخترا  یکی مندل اینا یکی هم ما ...

مندل و مهدی و رضا که همون اول گازشو گرفتنو برو که رفتی .. ولی اینجانب طی یک سری عملیات خود چس کنی یه sms دادم به موبایل نورا که : به به چه دخترای گلی آفرین به شما که آروم میرین

(عجب غلتی کردما  حالا الناز گوش به حرف کنیش گرفته بود و فس فس ... منم چاره ای نداشتم دیگه دنبالشون فسسسسس ...   )

این عادل جوجه هم فکر میکرد حالا چه خبره اونجا .. هی به مو هاش ور میرفت

به هر حال رسیدیم و طبق قرار قبلی دروازه ها گشوده شد و ما جلوس نمودیم ...

عادلو که از همون اول دوربین گرفته بود دستشو فیلم هنری میگرفت .. از دماغ مهدی و دم مرغابی و راه رفتن مورچگان ...   تازه آقا یادش رفته بود آذوقه رو بیاره  ای خااااک

خلاصه بعد از کلی چاق سلامتی و حال احوال  مندل با مزه بازیش گل کردو گفت بیایین همدیگه رو معرفی کنیم ... بعد از کلی مسخره بازی نوبت مامی جان که رسید .. تا ما اومدیم کلی کلاس بزاریم براش .. معرفی کنیم که : مادر جون هستن ... ولی از اونجایی که ایشون هم در صنعت نمک دستی دارند .. نه گذاشت نه برداشت  گفت : نه .. من دوست دختر باباشم 

حالا یکی بیاد مهدی رو از این وسط جم کنه مرده بود از خنده ... منم یه آن کپ کردم ولی خوب دیگه  نمک بازیشون گرفته بود .. چه کار میشه کرد ...

خلاصه کیک و چایی و چیپس و پفک و بستنی و ...   کم کم دخترا جیم زدن بیرون ... من و مندل و مهدی هم یه کم سر به سر علی بهرامی گذاشتیم ... بعدش رفتیم تو باغ فیلم کردن مردم 

خلاصه تا سر شب خیلی اتفاقا افتاد از جمله ربودن لنگه کفش حاج مهدی توسط دخترا ... باز شدن چشم و گوش ممد کوچولو ... پیدا شدن یک GF واسه عادلو  و ....

وقتی همه جم شدیم بالا دیدم حالا وقتشه  

جریان از این قرار بود که مهدی سر جریان های مختلف یه طومار مینوشت به اسم (تذکره) که توش بچه ها رو فیلم میکرد اساسی ولی اون روز نوبت خودش بود .. همه ساکت   شروع کردیم به خوندن .. (البته ممکنه بعضی جا هاشو شما نفهمین چون در مورد خصوصیات و چیزایی هست که بین خودمونه)

 واینک  :  تذکره الاولیا فی المقامات المهدی الانجم شعاع

آن تذکره نویس شهیر . آن منجی کبیر و آن عالم دلیر . آن مقام بالا و  آن قطب عالم معنا . آن صاحب شکم زیبا . شیخنا مهدی انجم شعا . که از نسل نیکان بود و بر خواسته  از    دیار رباطیان . در وصف وی زبان قاصر است که از طفولیت فریاد همی بر میآورد که : ظهور من انقریب است .. لیکن دشمنان سر او به زیر آب فرو همی بردند و   ما از آن گذشته تار هیچ ندانیم جز اینکه در روایات آمده : در پیش پای وی دو    راه گذاردند و او قدری تامل کرد و عمری زیست با لقب : پسرک ..              چون از او معنای این فراز جویا شدند بر آمد که : این سری است میان ما و آن قطب اولیا ... زان پس به کاروانسرای آزاد دخول کردندی و بر مسندقدرت جلوس کردی و به تحصیل علم پرداختندی و بر همگان گفتی : که چنان این خان گذرانم که در تاریخ نویسند و شعرا در مدح آن غزل ها سرایند و تذکره ها از آن بجای ماند ... الله اعلم ...    صباحی چند سپری کردی که ناگه بر او وحی نازل شدی که: یا ایها النفس المطمئنه ارجعی الی بستر .. زان پس شیخ ما صبح و شام را پیوسته بخفت و زیر لب ذکر همی گفت که : دمی خفتن من افضل بود از ۱۰۰ سال عبادت این خلق ...  پس به کررات آن عشق شیرین .. آن لذت دیرین .. و آن نرمینه پشمین .. آن بالش زرین را به آغوش میکشید و چونان بخفت که گویی دست از این ارض فانی بشسته و عزم بلاد معنا در سر دارد .. و بر این مقوله شهره خاص و عام گردید . لیکن در آن ایام آن ناجی نفسانی و آن عالم ربانی آن اخت روحانی سیب های الوان از بستر وی تا خیابان می گذارد و شیخ ما چون به خوردن مشغول می شد و از منزلگاه خارج می گردید .. آن خواهر گرامی در  بر وی ببست و ندا همی داد که خوردن و خفتن تا به کی .. به مکتب خانه شو .. خدایت نگه دارد ... غافل از اینکه چه بستری نرم تر از کرسی مکتب و چه لالایی شیرین تر از نوای استاد و شیخ ما به این معنا آگاه بود و با خنده ای ندا سر می داد که : استغفرالله ... ما را زین طوفان حوادث باکی نباشد که ما در ره خود استواریم ..  ما را عجب آمد و چون در کارش شدیم عیان شد که وی قصد بلاد غربت در سر دارد و عزم هجرت .. و در دیار کریمان به امید مدرکی از جاسبیستان همی خسبد و خیزد و به مریدان همی گفت که من نیز در کوزه افتم ...    بدو گفتند : آخر به کجا ؟      گفت : الله اکبر از این پرسش که ما بزرگان را طریقی در پیش نیست جز آنکه شیخمان در پیش پای نهد .. و چون اصرار ورزیدیم .. برفت و بخفت و بگفت : که شیخ ما در خواب بر ما نازل شود و تکلیف بر ما عیان سازد .. چون دمی گذشت آن مقام والا  و آن مصدر فضایل اولیا از خواب جهید .. چونان خسته که گویی طی الارضی بس دراز سپری کرده . و بر ما شد که : بلادی بدیدم بس سبزین با امواجی بس سهمگین و لعبتانی شیرین و حوریانی سیمین  که آن را مالزی بگفتند ... سپس بس شرمگین بر آمد که : بدانجا خواهم شد به قصد مکتب و ...  خدایش بیامرزد   .   the end

حالی دادم به همه .. مندل که مرده بود از خنده ...  بگذریم از اینکه مهدی هم پته منو ریخت رو آب ولی در کل حال داد ...

حالا دیگه نوبت خجالت کشیدن من بود ... کلی واسم کادو خریده بودن .. البته اولش که کادو های سر کاری و فیلم بازی ...  مهدی هم : دستمال کاغذی گرفته بود    

بعدش کادو اصلی ها ...  خیلی قشنگ بودن ... خوشم اومد

خدا رو شکر شام رسید  ... کباب و جوجه و برگ و ...  علی آقا بهرامی هم واسه صرف شام به ما پیوست .. علی هم که جزو سلسله جبال نمک بود شروع کرد خاطره تعریف کردن ...

خلاصه شام رو زدیم و کم کم راه افتادیم .. اومدیم جاده هفت باغ که مهدی اینا دوباره شمپت بازیشون گل کرد و ویراج و کورس و ...   ما رو میگی جلو Lady ها عاقل شده بودیم اساسی ... آخ که اگه دخترا نبودن آینه سالم واسه اینا نمیذاشتم  ...

ولی خوشم اومد الناز هم جو گیر نشد ...   ۱۲۰ بیشتر نرفت 

 خلاصه رسیدیم .. مراسم خدافظی  .. بعدشم با الناز تا خونشون رفتیم و رسوندیمش ..

بعدشم خونه ...  لا لا

اینم از این جریان ... فعلا                 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 10:58  توسط ALADDIN جون | 
يک روز و هزار سال 
دو روز مانده به پایان جهان 
تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است 
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقی بود
پریشان شد و آشفته و عصبانی
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد
جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را به هم ریخت
خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد    
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد 
خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم
 
اما یک روز دیگر هم رفت
 
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است
بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن
لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟
با یک روز چه کار می توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،
گویی که هزار سال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمی یابد ،
هزار سال هم به کارش نمی آید
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش
می درخشید
اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ،
می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد
قدری ایستاد
بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد 
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم
آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید
و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند
می تواند ...
او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد
اما
اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید
کفش دوزکی را تماشا کرد ، 
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید 
و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد
و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد 
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشید
و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :
امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود ...  
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 23:55  توسط ALADDIN جون | 
حس هیچ کاری نیست ... خیلی حالم گرفتست

خیلی دلم میخواد پاشم برم مسافرت ... تنهایی

اااااه .. از دست این دانشگاه هیچ کار نمیشه کرد 

شاید هم پنجشنبه .. جمعه زدم تو کوه ...

البته اگه مثل اون سری نشه

آخه من خل یه جاهایی هم میرم که کس نرفته .. عاقل هم که نیستم .. فقط میرم جلو .. گور بابای برگشتن .. یکی نیست بگه : دیوانه تنها میری به درک .. لا اقل فکر برگشتنت رو هم بکن ..

ولی این هم خودش حاله

یه سری تو بیابون گم شدم .. حالا اگه عمری بود جریانشو مینویسم کلی می خندین  جاتون خالی این جریان هم خیلی حال داد ..

 شاید نشستم خاطرات تنها رفتن هام رو اینجا نوشتم .. باید چیز جالبی از کار در بیاد

 دلم لک  زده برم شمال . یه چند روز واسه خودم فقط تو جنگل و کوه بچرخم .. آخ که زنده میشه آدم

میدونین از کی نرفتم  .. از وقتی این دانشگاه لعنتی شروع شد  ...

دیگه باید یه فکری بکنم .. اینجوری نمیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:15  توسط ALADDIN جون | 
13 نکته جالب در مورد بیل گیتس 

 

1- کتاب های زیادی در مورد بیل گیتس نوشته شده است، آمازون 137,632 نتیجه در این مورد ارائه می دهد.

2- اولین شرکتی که او تاسیس کرده است شرکت Traf-O-Data می باشد.

3- جد بزرگ او یک قانونگذار و شهردار، پدربزرگش رئیس بانک ملی، و پدرش یک وکیل موفق بود.

4- در سال 1968 اولین کامپیوترها در آکادمی Lakeside نصب شدند، که در نتیجه نمرات او افت کردند چرا که او روزها و شب ها را بر سر یادگیری این دستگاه جدید می گذراند.

5- گیتس، پال آلن و دوستانشان به علت فعالیت روی کارهای Hack باعث Crash کردن کامپیوترها در آکادمی Lakeside شدند.

6- وقتی جوان بود عادت داشت که به عقب و جلو تکان بخورد. البته هنوز هم وقتی عمیقا در فکر است این کار را انجام می دهد.

7- در هاروارد احساس کسالت و بی حوصلگی می کرد و بیشتر وقت خود را با برنامه نویسی و بازی پوکر می گذراند.

8- گیتس به اساتید خود در دانشگاه گفته بود که او حدود 30 سالگی یک میلیونر خواهد بود.

9- گیتس در 31 سالگی به یک میلیونر تبدیل شد یعنی یک سال دیرتر از آنچه خود پیش بینی کرده بود.

10- یکی از اساتید او درباره او می گوید: " بیل یک برنامه نویس متحیرکننده بود، اما در عین حال یک فرد منزجر کننده".

11- زندگی همراه با بی اعتنایی او در هاروارد او را در طول تابستان 1974 بیمار ساخت و او تحصیلاتش را رها کرد.

12- اولین کار برنامه نویسی او در دبیرستان برای ساخت برنامه ای بود که یک جدول زمان بندی مناسب را سازماندهی می کرد. بیل از آن برای ثبت نام در کلاس هایی که بهترین و تحریک کننده ترین دختران و نیز جمعه های کم کاری را داشت، استفاده می کرد. اینجا باید گفت که آقای گیتس شما هم؟؟!!

13- گیتس با همسرش، ملیندا، در ژانویه 1994 در جزیره ای در هاوایی که برای مراسم جشن عروسی اجاره کرده بود، ازدواج کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 0:16  توسط ALADDIN جون | 
کرک ( CRACK )  چیست ؟

نام خیابانی شکلی ار کوکائین است که به صورت غیر قانونی از پودر هیدرو کلرید کوکائین تهیه شده و به شکل جامد است . به صورت دود کردن مصرف میشود اصطلاح کرک به دلیل شنیدن صدای شکستن در هنگام دود کردن به آن اطلاق میشود .

نحوه مصرف :

کرک را در پیپ های شیشه ای یا پیپ های حشیش قرار می دهند و در زیر آن صفحه ای سوراخ دار ( فیلتر ) می گذارند و آن را حرارت می دهند و بخارات آن را تنفس می کنند . این بخارات در عرض ۱۰- ۱۵ ثانیه در ریه جذب می شوند و وارد جریان خون شده و به مغز میرسند و اثر خود را می گذارند .

علائم ظاهری :

 افزایش فشار خون و ضربان قلب . افزایش شدت تنفس. تهوع . استفراغ . عدم تعادل در حرکات . تشنج . بی خوابی  . کاهش اشتها . عرق سرد . خستگی . امکان حمله قلبی . آسیب به حفره های بینی و ریه ها .

اثرات کوتاه مدت :

فرد مصرف کننده بعد از اولین مصرف افزایش انرژی . افزایش دمای بدن . کاهش هوشیاری ذهنی . افزایش ضربان قلب و انقباض عروق را تجربه می کند . به علت استنشاق کرک اثرات آن بر مغز نسبت به کوکائین سریعتر است . سرخوشی . کاهش هوشیاری . کاهش اضطراب . کاهش تعامل اجتماعی . حرافی . کاهش وزن و از دست دادن اشتها از دیگر اثرات آن است .

علل سو ء مصرف :

کرک به علت اینکه با استنشاق بخارات آن سریعا جذب می شود مصرف کننده سریعا احساس سرخوشی شدیدی پیدا می کند . راحتی در استعمال . سهولت در پنهان کردن . دسترسی آسان و قیمت ارزان آن دلیلی بر افزایش مصرف این دارو است .

عوارض :

به علت جذب سریع توسط ریه و انتقال به مغز مقدیر زیاد آن ایجاد مسمومیت . تشنج . کما  می شود و حتی امکان مرگ هم وجود دارد . احساس سر خوشی ایجاد شده در مصرف کننده سریعا فروکش کرده و در فرد ایجاد افسردگی شدید می کند . استفاده کننده برای رفع این حالت دوباره آن را با مقادیر بیشتری مصرف می کند واین چرخه دارویی ایجاد شده احتمال اعتیاد به آن را بالا میبرد و در نهایت منجر به اعتیاد به کوکائین میشود .

اثرات دراز مدت :

به طور عمومی اثرات دراز مدت آن شامل : کج خلقی و زود رنجی . توهم در شنوایی . کاهش استراحت . اقزایش شدید هزیان گویی . اختلال در تصمیم گیری . اضطراب . ستیزه جویی . از دست دادن وزن . برونشیت . آمفیرزم ریه . نفس نفس زدن . افزایش فشار خون . احتمال حمله قلبی . افزایش قند خون . و درجه حرارت بدن . مستعد شدن فرد برای سرطان ریه . در بعضی افراد سرکوب شدن تمایلات جنسی و میل به غذا . سر انجام سکته و مرگ می باشد ...

منبع : روز نامه حدیث کرمان  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 21:28  توسط ALADDIN جون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
ALADDIN

ديدني ها
شهر مرموز
Modern Talking Lyrics
لغت نامه دهخدا
تحویل گل در تمام کشور ها
ART of AD
بهترین عکس های رویترز
موضوع انشاء : صبر و پایداری
!USA! USA
OttO 17
شكلات = عشق
آرشیو ديدني ها
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
دوستان
من در twitter
ALADDIN photos
BANZAN
RapGame
Shabgard
حرفهای یک نفر
ایـن نـیـز بگذرد
تـنهای دیـوانه
وب کوچولـو
به سوی تباهی
عمو نصير
وبلاگ صورتی
دختر آریـایی
My View
آرش جون
پاك كن
آوا
بانو SoO
 

 RSS

POWERED BY
ALADDIN

ALADDIN Chat Room
Enter Chat