![]() |
![]() |
|
| only GOD will JUDGE me |
|
تو وبلاگ یکی از دوستان مطلب طنزی در مورد رئیس جمهور محبوب خوندم , گفتم خالی از لطف نیست که شما هم فیض ببرین :
آن آفتاب پنهان، وآن بچه سمنان، آن خو کرده به کاپشن، وآن طعنه زننده به مه روشن، آن تحفة النطنز، مولانا پریزیدنت الدکتور الاحمدی نجاة کثرالله امثالهم. نقل است که آغاز کار و مسقط الرأسش به گرمسار بود و او پسته به افراط همی خوردی و این هوش زیاد وی از آن جهت است. و روزی پدر رحمة الله علیه را همی پرسیدی که ای پدرجان به غیر این خراب شده که ما در آن زیست می کنیم آبادی دیگری هم وجود دارد؟و پدر چون این بشنیدی به فراست دریافتی که روز واقعه فرا رسیده پس روی پسر را به جانب تهران گردانیدی و چنان تیپایی به وی بزدی که تا خود تهران نعره زنان بدویدی. گویند که به علت ریز نقشی همواره مصداق این مثل بوده که فلفل نبین چه ریزه، بخور ولی مواظب باش جاییت نسوزه! و چون در اندک مدتی به تمامی علوم زمان خود احاطه یافت، پیر طریقت وی را لقب مولانایی و کاپشن(خرقه) توانایی عطا نموده تاکمر همت به خدمت خلق بندد. پس پیر طریقت آخرین تست هوش را هم از وی بگرفتی و مر او را سوال نمودی که: یا محمود آن چیست که جنسش از چدن تواند بود و دسته دارد و سطل است ؟ و وی بلا درنگ جواب بفرمودی که: مرا گمان بر تراکتور باشد. بیت: ببرد از من قرار و طاقت و هوش ... آخ برم هوشش، برم هوشش، برم هوش القصه، هر روز که از عمر آن شریف می گذشتی چون فولاد آبدیده تر می گشتی و مناصب و پست های خدمت به خلق را یکی پس از دیگری فتح می نمودی و به این درجه که اکنون می بینی رسیدی. یکی از محاسن وی آن بودی که مابین عالم هپروت و عالم واقع هیچ فرق نمی توانست که بگذارد و همواره افاضاتی می نمودی که عالمی را به جوش و خروش می آوردی و انگشت به دهان می گذاشتی. نقل است که به هنگام ایراد خطبه در سازمان ملل المتحدة، هاله ای از نور وی را فرا گرفته بودی بطوریکه تمامی حضار انگشت به دهان مانده بودند و هنوز که هنوز است انگشت از دهان بیرون نیاورده اند (تبارک الله احسن الخالقین). حکایت است که روزی مریدی از وی در باب حکم حضور زنان در میادین ورزشی بپرسیدی و وی فتوی بدادی که مانعی نمی بینم. و حیف و صد حیف که متظاهران به دین و درایت، چنان بر دهان آن وجود شریف بزدند که هم سوال و هم جواب به کل از خاطر مبارکش برفت. در باب کرامات آن عزیز همان بس که در ابتدای کار خلایق را وعده آوردن نفط بر سر سفره شان دادی و چون خر از پل گذراندی، فرمودی که این سخن ندانم که اولین بار از که صادر گشتی. و در ثانی هیچ عاقلی نفط بر سر بساط طعام آورد؟ و دیگر اینکه فرموده بودی که اسرائیل باید از میان برود و عجبا که هیچ عاقلی سخن او فهم و غور اندیشه او را درک نکرد و چون عالمی به جوش و خروش در آمد از این سخن، وی چنین شرح بدادی که منظور من این بود که یعنی اسرائیل از بین ما برود. چه میدانم برود یک جای دیگر. ما دیگر با او بازی نمی کنیم.
پ.ن : ۱-
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:46 توسط ALADDIN جون |
|
|
چرا آدم بعضی وقتا راحت میتونه یه آدم دیگه رو نابود کنه ؟
چرا من دلم میخواد آدم بکشم ؟ اونم خیلی راحت و منطقی ! چرا تموم نمیشه ... آیا دارم از کنترل خارج میشم ؟! آیا باید از کرمان دور بشم ؟! آیا من خطرناکم ؟! قطعآ نه ؟ قطعآ آره ؟ ولی مطمئنم اگه تا فردا ظهر حالم عوض نشه کار وحشتناکی انجام میدم , تا حالا اینقدر جدی نبودم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 3:22 توسط ALADDIN جون |
|
|
سلامون علیکم
خب آقای محترم وقتی حس آپدیت نیست به زور که نمیشه آپ کرد , هی پیله میکنه که آپ کن ... خودت آپ کن , چی کار به آپ مردم داری
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 21:53 توسط ALADDIN جون |
|
|
با سلام در حال حاضر امکان پاسخگویی به تماس شما وجود ندارد , لطفآ بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید ,
بووووووووووووووووووووووووووووق :
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 15:16 توسط ALADDIN جون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| ALADDIN |
|
| ديدني ها |
|
شهر مرموز Modern Talking Lyrics لغت نامه دهخدا تحویل گل در تمام کشور ها ART of AD بهترین عکس های رویترز موضوع انشاء : صبر و پایداری !USA! USA OttO 17 شكلات = عشق آرشیو ديدني ها |
| دوستان |
|
من در twitter ALADDIN photos BANZAN RapGame Shabgard حرفهای یک نفر ایـن نـیـز بگذرد تـنهای دیـوانه وب کوچولـو به سوی تباهی عمو نصير وبلاگ صورتی دختر آریـایی My View آرش جون پاك كن آوا بانو SoO |
|
RSS
|