تبليغاتX
ALADDIN
only GOD will JUDGE me


میدونی از چیه این aladdin خوشم میاد

از لجبازیش ...

۱۰۰۰ شب میگذره ،

امشب هزار و یکمین شبه ،

هنوز پای عهدش مونده ،

هر شب !!!

چرا ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:0  توسط ALADDIN جون | 

 

يكی بود يكی نبود ،

 

در گذشته های نه چندان دور در مشرق زمين پسركی زندگی مي كرد كه اسمش علاء الدين بود .

علاء الدين قصه ما خيلی آدم تنبل و تنپروری بود و هميشه در زندگيش دو تا آرزو داشت :

يكی اينكه بتونه بدون كار و تلاش ثروتمند بشه و ديگه اينكه بدون درس خوندن وارد دانشگاه بشه .

يه روز كه علاء الدين داشت توی دشت و صحرا بيكار می گشت ناگهان يك چراغ كهنه كه در گوشه ای روی زمين افتاده بود نظرشو جلب كرد . علاء الدين هم از اونجا كه درمورد چراغ جادو و غولی که آرزو ها رو براورده میکنه چیزایی شنیده بود، بدون معطلی چراغ رو برداشت و تميزش كرد تا شاید آقا غوله از توش در بياد و آرزوهاش رو برآورده كنه.

در همين حال ناگهان از توی چراغ صدايی شنيد كه می گفت : ( امر بفرماييد سرورم )

علاء الدين در حالی كه از خوشحالی در پوست خودش نمي گنجيد، از اونجايی كه هميشه قبولی در دانشگاه  دولتی رو سدی در مقابل خودش و دوستانش مي ديد آرزو كرد كه بتونه يه دانشگاهی تاسيس كنه كه هركسی نتونست در دانشگاه دولتی قبول شه بره اونجا و پول بده و به كسب علم و دانش بپردازه . تازه تو هر شهر و روستا و ده و دهكوره ای هم يه شعبه داشته باشه تا ديگه لازم نباشه هر كسی واسه درس خوندن از شهر و ديارش آواره بشه  .

و از اونجا كه يكی ديگه از آرزوهای علاء الدين ثروتمند شدن بود  پس آرزو كرد كه با تاسيس اين دانشگاه و پولی كه در اول هر ترم وارد حساب بانكيش می شه اون تبديل به يكی از ثروتمند ترين انسان های روی زمين بشه و يه روزی بتونه پوزه بيل گيتس رو بزنه !!!

علاء الدين اين دو تا آرزو رو كه كرد منتظر شد تا آقا غوله آرزوهاش رو برآورده كنه كه يكدفعه آقا غوله از توی چراغ جادو يك پيغام خطا داد به اين مضمون :

 

 

((  this folder already contains  a file name  DR . JASBI  ))

((  you can't replace the existing file  )) 

 

در اينجا بود كه علاء الدين تازه فهميد كه يك نفر قبل از اون چراغ رو پيدا كرده بوده و همين چيزها رو هم از چراغ خواسته  !!!

پس تصميم گرفت كه تنبلی رو بزاره كنار و بره سر كار تا هم بتونه شهريه دانشگاهی رو كه تازه تاسيس شده بود و اون قرار بود بره اونجا درس بخونه رو تامين كنه و هم اينكه  اگه چيزی از حقوقش باقی موند رو پس انداز كنه تا شايد در آينده بتونه آدم پولداری بشه .

 

                                  قصه ما بسر رسيد         علاء الدين به جاسبی نرسيد

 

 

پندهای اخلاقی داستان رو خودتون میتونین تو نظرات بنویسین ، فعلا ما بریم uni که دیر شد .


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 13:41  توسط ALADDIN جون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
ALADDIN

ديدني ها
شهر مرموز
Modern Talking Lyrics
لغت نامه دهخدا
تحویل گل در تمام کشور ها
ART of AD
بهترین عکس های رویترز
موضوع انشاء : صبر و پایداری
!USA! USA
OttO 17
شكلات = عشق
آرشیو ديدني ها
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
دوستان
من در twitter
ALADDIN photos
BANZAN
RapGame
Shabgard
حرفهای یک نفر
ایـن نـیـز بگذرد
تـنهای دیـوانه
وب کوچولـو
به سوی تباهی
عمو نصير
وبلاگ صورتی
دختر آریـایی
My View
آرش جون
پاك كن
آوا
بانو SoO
 

 RSS

POWERED BY
ALADDIN

ALADDIN Chat Room
Enter Chat