تبليغاتX
ALADDIN
only GOD will JUDGE me

بابا اینا کمره یا شافنره ...

لپتو بگیرم ... پیشت بشینم

حاجی شبای جمعه ، سر و گوشام میجنبه

حاجی یه تکون ... حاجی دو تکون ... حاجی بتکون 

هلو هاااا مست مستن ...  

بیا تا بریم تو کوچه ... بقیه داستانم به تو چه 

میخندی ؟؟؟  باید پاپیون ببندی 

بزبز قندی ... متولد چندی  

من مثه حبه ی انگور  ... حسابی شادم و شنگول 

صدیقه ، از اون روز که بابات تاکسی خریده دیگه خواب شب از سرم پریده 

تو که با عشوه گری ...  سوار کره خری ...  چرا نمیرقصی 

زهر مار  

پ.ن : این پستو به بزرگواری خودتون ببخشید 
 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 22:13  توسط ALADDIN جون | 

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه‌ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:
امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می‌آیم تا تو را ملاقات کنم، با عشق، خدا.

امیلی همان طور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می‌گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می‌خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم! پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت، با این حال برای خرید و تدارك میهمانی به سمت فروشگاه بیرون آمد. باران به شدت در حال بارش بود و او خیلی عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند، در راه بازگشت از خرید با زن و مرد فقیری روبرو شد! آنها به امیلی گفتتند خانم ما سرپناه و پولی نداریم بسیار هم سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده‌ام. مرد فقیر گفت: بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه  همسرش گذاشت و آن دو به حرکت خود ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی بطور ناگهانی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و حالش دگرگون شد! انگار ندایی در درون او ملامتش میكرد. ناخودآگاه و به سرعت دنبال آنها دوید! آقا خانم خواهش می‌کنم صبر کنید: وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه‌های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.

وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می‌خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می‌کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد! كلمات ساده و مختصری در آن نامه نوشته شده بود :
امیلی عزیز،
از پذیرایی بی نظیرت و کت خوب و زیبایت متشکرم، با عشق، خدا .

پ.ن :

۱- جنگ هفتاد و دو مذهب همه را عذر بنه ... چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
۲- اگه نماز نخونی ، اگه روزه نگیری ، اگه تو مراسم دعا به سر و سینه نکوبی ،
    اگه قرآن رو سرت نزاری ... ولی انسان باشی ، اون وقت از روح خدایی ...
۳-  ................. خیلی چیزا رو نمیشه گفت ، اگه روحتون رو با عشق و
    خوبی پرورش بدین ، قلبتون مثل آینه ای میشه که خودش
    همه چیز رو میبینه ، کاش منم لیاقت داشته باشم
    تو راه انسانیت قدم بر دارم ...
    نه اینکه تو فریب گم بشم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:31  توسط ALADDIN جون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
ALADDIN

ديدني ها
شهر مرموز
Modern Talking Lyrics
لغت نامه دهخدا
تحویل گل در تمام کشور ها
ART of AD
بهترین عکس های رویترز
موضوع انشاء : صبر و پایداری
!USA! USA
OttO 17
شكلات = عشق
آرشیو ديدني ها
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
دوستان
من در twitter
ALADDIN photos
BANZAN
RapGame
Shabgard
حرفهای یک نفر
ایـن نـیـز بگذرد
تـنهای دیـوانه
وب کوچولـو
به سوی تباهی
عمو نصير
وبلاگ صورتی
دختر آریـایی
My View
آرش جون
پاك كن
آوا
بانو SoO
 

 RSS

POWERED BY
ALADDIN

ALADDIN Chat Room
Enter Chat