تبليغاتX
ALADDIN
only GOD will JUDGE me


چند روزه یه حال عجیبی دارم
این حس رو خوب میشناسم
فکر کنم داره یه اتفاقاتی میوفته
همیشه وقتی این حس رو پیدا میکنم
بعدش یه اتفاق بدی میوفته

 



ای تو جاری توی رگهام ، صدای پای نفسهام
ای که بوی تو رو داره ، لحظه های خواب و رویام

فرصت بودن با تو ، اگه حتی یه نفس بود
برای باور بودن ، همه چیز و همه کس بود

کاش میشد با تو بهار آرزوها پا بگیره
کاش میشد با تو دوباره زندگی معنا بگیره

کوچ عاشقانه تو ، لحظه شکستن من
خلوت شبانه من ، تا همیشه از تو روشن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:49  توسط ALADDIN جون | 

در گذشته های دور، پادشاهی از سرزمینی بیگانه، بر مردم سرزمین همسایه پیروز شد.
او بدخواه و زیرک بود و وزیری داشت بسی بدخواه تر و زیرک تر ،
روزی پادشاه وزیر را گفت:
«تو را امر می کنم تا راهی بیابی که بر جان و مال و ناموس این مردم مسلط شوم، بی آنکه بفهمند و اعتراضی کنند».
وزیر چند روزی رفت و با خود اندیشید و در نهایت، با طوماری بازگشت، نوشته شده برای جارچیان.
تا بخوانند و بر سر هر کوچه و بازاری جار زنند.
نام این طومار، قانون ملی بود و همه کس باید به آن وفادار می ماندند. در این قوانین، اعتقاد به دینی به غیر از دین پادشاه جرم بود و مجازات اعدام برای آن در نظر گرفته شده بود. سواد آموزی غیرقانونی بود. مالیاتها به سه برابر قبل افزایش یافته بود و شب زفاف، عروس به مدت یک شب از آن شاه بود. ارزش جان مردم را با جان چارپایان سرزمین مادری شاهنشاه می سنجیدند و هرگونه مخالفتی با این قوانین، مجازات مرگ داشت و در آخرین بند از قوانین، گوزیدن باصدا یا بی صدا نیز ممنوع شده بود.
پادشاه گفت: ای وزیر! من با وعده ها و قول دولت آشتی سر کار آمده ام. چنین قوانینی مردم را به شورش وا خواهد داشت و تاج سلطنت از سر من خواهد ربود.
وزیر گفت: اعلیحضرتا. نگران نباشید. بند آخر هم از این رو به قانون افزوده شده. منتظر باشید تا اثر معجزه آسای آن را ببینید .
با اعلام قوانین جدید، مردم لب به اعتراض گشودند. گفتند که این قوانین، بر اساس حقوق بشر مردود بوده و ظلمی آشکار است.
مردم میگفتند که به هر حال هر پادشاهی مردم را به گرویدن به دین خود دعوت میکند و اساساً در متون کهن گفته اند که : دین مردم، دین حاکمان آنان است.
ممنوع بودن آموزش و سواد نیز، در این خاک بی سابقه نیست و حاکمان قدیم نیز چنین قوانینی وضع کرده اند. هر چند که از حکومتی آزادیخواه، کمتر چنین انتظاری می رفت.
مالکیت بر زنان در شب زفاف نیز قانونی قدیمی است که این پادشاه سنت گرا، دوباره به آن رو آورده است ( البته برخی روشنفکران درباری تمام تلاش خود را در مطالعه و بررسی نسخه های قدیمی به کار بردند تا ثابت کنند در گذشته این کار با اهداف خیر و بنا به صلاح اجتماع انجام می شده )
مردم گفتند حتی اینکه ارزش جان ما در حد چارپایان همسایه است را نیز می پذیریم،
اما محال است که منع گوزیدن را بپذیریم. مگر پادشاه خود نمی گوزد ؟
گروهی از روشنفکران به سرزمینهای دیگر گریختند و از طریق رسانه های بین المللی، به مردم تصاویر دنیای آزاد را نشان دادند و مردم هر شب با هیجان می نشستند و این برنامه ها را نگاه میکردند. برنامه هایی که در آنها گوزیدن آزاد مردم دیگر کشور ها را حتی در خیابانها نشان می داد، مفسران خبری، برای مردم توضیح می دادند که قوانین شاه، احمقانه است و غیرقابل اجراست ، و میگفتند مگر می توان در هر مستراح یک نگهبان گذاشت؟
باسوادتر ها (که عمدتاً در دوران آزادی حکومت قبلی درس خوانده بودند) از اثرات مفید خالی کردن باد روده می گفتند و اینکه اساساً گوزیدن طی یک سری مراحل تکاملی و پس از میلیونها سال، برای بقا به وجود آمده و نژادهایی که به اندازه کافی نگوزیده اند، منقرض شده اند.
کتابهای متفکران سرزمینهای دیگر، که در زمینه طبیعی بودن گوزیدن نوشته شده بود، به دفعات چاپ و منتشر می شد . و آنها که بیشتر می فهمیدند، برای آنها که کمتر می فهمیدند، به تفصیل در مورد فواید گوز توضیح می دادند.
جامعه شناسان، می گفتند که حاکم جدید متحجری بیش نیست که سر در تنبان خلایق فرو می کند.
لطیفه ها ساختند در مورد گوزیدن شاه و نحوه کنترل سربازان بر نگوزیدن مردم ، و اینها را برای هم اس ام اس می کردند و می خندیدند و بدینگونه شاه را مسخره می کردند.
نگهبانان در سراسر کشور پخش شده و اجرای درست قوانین را نظارت می کردند. و هر از چند گاهی به مستراح ها یورش می بردند و کسانی که در حال گوزیدن مشاهده می شدند را دستگیر می کردند. اما مردم همچنان به گوزیدن در خفا ادامه می دادند.
مردم در اعتراض به حکومت به صحراها و مکان های خلوت می رفتند و می گوزیدند و در دل خود از اینکه حکومت را به مضحکه گرفته و کار خود را کرده اند لذت می بردند.
جوانترها پارتی های زیرزمینی راه می انداختند و در آن برنامه های گروپ گوز اجرا می کردند.
بعد از مدتی دیگر مردم ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات و ... را به خاطر نیاوردند و همگان سعی می کردند تنها از بدیهی ترین حق خود یعنی گوزیدن دفاع کنند و در تمام این مدت، شاه سلطنت می کرد و جان و مال و ناموس مردم را به یغما می برد و بر زیرکی وزیر خود آفرین می گفت.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:11  توسط ALADDIN جون | 

اینووووووووووووووووووووووو 

این موش جیگر برنده زیبا ترین لبخند سال شده ، خیلی نفسه    مبارکش باشه 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 15:33  توسط ALADDIN جون | 

دلمان برای این پسرک تنگیده شده است 
عجبا !!! 
بودنش یه داستانه ، نبودنش صد درد فراق
عزیز دل ماست ، خودش خبر نداره  

.....................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:37  توسط ALADDIN جون | 

آنتوان دو سنت اگزوپری نویسنده شاهزاده کوچولو را حتما می‌شناسید ، 
اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و درجنگ با نازیها کشته شد ،
او قبل از شروع جنگ جهانی دوم هم در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می‌جنگید ، 
او تجربه‌های حیرت آور خود را در مجموعه‌ای به نام لبخند گرد آوری کرده است.
وی در یکی از خاطراتش می‌نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند و از روی رفتارهای
خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد می‌نویسد:
مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم ، جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس‌هایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم و با دست‌های لرزان آن را به لب‌هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم ، از میان نرده‌ها به زندانبانم نگاه کردم ، او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود .
فریاد زدم "هی رفیق کبریت داری ؟"
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد ، نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد ، لبخند زدم ، نمی‌دانم چرا ...
شاید از شدت اضطراب ، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی‌توانستم لبخند نزنم .
در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد ، میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ، ولی گرمای لبخند من از میله‌ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود .
پرسید:  "بچه داری؟" با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده‌ام را به او نشان دادم و گفتم : "آره ایناهاش". او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه‌ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم‌هایم هجوم آورد. گفتم که می‌ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم، دیگر نبینم که بچه‌هایم چطور بزرگ می‌شوند. چشم‌های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند. قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می‌شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی‌آنکه کلمه ‌ای حرف بزند ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:25  توسط ALADDIN جون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
ALADDIN

ديدني ها
شهر مرموز
Modern Talking Lyrics
لغت نامه دهخدا
تحویل گل در تمام کشور ها
ART of AD
بهترین عکس های رویترز
موضوع انشاء : صبر و پایداری
!USA! USA
OttO 17
شكلات = عشق
آرشیو ديدني ها
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
دوستان
من در twitter
ALADDIN photos
BANZAN
RapGame
Shabgard
حرفهای یک نفر
ایـن نـیـز بگذرد
تـنهای دیـوانه
وب کوچولـو
به سوی تباهی
عمو نصير
وبلاگ صورتی
دختر آریـایی
My View
آرش جون
پاك كن
آوا
بانو SoO
 

 RSS

POWERED BY
ALADDIN

ALADDIN Chat Room
Enter Chat