<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ALADDIN</title>
<link>http://aladdin.blogfa.com/</link>
<description>only GOD will JUDGE me</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 10:16:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کلاس آشپزی</title>
<link>http://aladdin.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;خب خب خب&lt;BR&gt;یا ایها المومنون بدانید و آگاه باشید که بسته شدن پورت های یاهو و ایضاْ جی میل به صلاح شماست&lt;BR&gt;زیرا از قدیم گفتن : صلاح مملکت خویش خسروان دانند ، ولی آخره حال اینجاست که ALADDIN کبیر&lt;BR&gt;خودش مملکتی داره و خودش خسروانیه واسه خودش  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;  و از اونجایی که ما عمرآ زیر بار محدودیت &lt;BR&gt;نمیریم ، همچنان آنلاین هستیم و کف خسروان بالا اومده از این شرارت ما و طی اخطاری به ما گفتن&lt;BR&gt;حالا که بقیه رو آف کردیم تو هم میبا آف بشی دایی ، ولی از اونجایی که زور ما چربید ، اخطاریه را دایورت&lt;BR&gt;کردیم روی عضو کوچکی از طرف چپ بدنمان ، و فعلآ داریم حالمان را میکنیم ارواح عممان  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر اینکه سایر خسروان بدانند که زیر آبی رفتن ما اصلآ ربطی به چربیدن زور فلان ارگان ندارد&lt;BR&gt;ما اصلا تحلیل اضافه نمیکنیم و امروز آمده ایم اینجا تا دهن ملت را آب بیاندازیم و در مورد آشپزی دیروزمان از خودمان کلاس در وکنیم  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاتون خالی دیروز بعد از خوندن یه سری مقاله آشپزی جدید و به پیوست جو گیر شدن ، دوباره به این نتیجه رسیدم که من خودم مادر زادی آشپز بودم و اینا ناخن چیده ی منم نیستن و تصمیم گرفتم یه چشمه به اطرافیان نشون بدم که متعاقبآ مراحل زیر انجام شد ، البته با متد ابداعی خودم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فیله گوساله ، سیر ، پیاز ، ریحان ، روغن زیتون ، دانه فلفل سیاه ، نمک ، ماست ترش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اول سیر له شده و ریحان خرد شده و روغن زیتون و نمک و ماست ترش رو قاطی میکنیم ، بعدش حدود ۶ ساعت گوشت رو توش می خوابونیم (تو یخچال) ، البته قبلش باید (خیلی کم) گوشت رو بکوبیم ، بعد گوشت رو از تو مواد در میاریم و میزاریمش روی فویل آلمینیومی و روش رو ورقه های پیاز میزاریم و یه کم هم دانه فلفل سیاه&lt;BR&gt;فویل رو می بندیم و بعد میزاریم تو فر ، حرارت از بالا و خیلی ملایم ، نتیجه یه استیک خیلی عالی میشه ، البته عکس پایین مال من نیست چون وقتی به فکر عکس گرفتن ازش افتادم که بشقاب رو هم لیسیده بودم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; height=18&gt; &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; &lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://xaladdinx.persiangig.com/other/blog/filet.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 10:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aladdin&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>aladdin</dc:creator>
<guid>http://aladdin.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aladdin.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;جوووووووووووون ، حالم به شدت خوبه ، تو فاز رقصم ، آرررره ، جردنو بستم ، آررره   &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;به خاطر هواست ، لامصب به طرز ناراحتی ملخیه   &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;آررررررررره ، NeeD Party  شدیم دیگه ، &lt;BR&gt;میخوام برسونمت ، لاو بترکونمت  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;البت ...&lt;BR&gt;بیا بگیر به دندون علی شو  &lt;BR&gt;بیا این  ***  ماله تو   &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;آی بانو ، وای بانو ، آخ بانو  ...  بنشین به روی زانووو   &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;و در نهایـــــــــت &lt;BR&gt;عاشقی بد دردیه  ، علیش گرفتارش شده&lt;BR&gt;آی سینه سینه سینه سینه سینه سینه   &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt; 
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن  لازم :&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;۱. بابا مهدی من عاشق هیشکی نشدم ، مراسم درد دل کنون لازم ندارم  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt; فقط هوا  هوای عشقیه &lt;BR&gt;۲. ملت ، هایپ با بادوم زمینی قاطی نخورین ، مثه من گوز ملخ پیچ میشیناااا&lt;BR&gt;۳. اووووووووف بچرخون اون کمرو لامصصصصصب  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;۴. الان حال میده برم باغ شازده ، تو شاه نشین بالا ، رو به درختا ، تو این هوا  ... لم بدم ... به به به &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://xaladdinx.persiangig.com/other/blog/titili.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 11:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aladdin&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>aladdin</dc:creator>
<guid>http://aladdin.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aladdin.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=left src=&quot;http://xaladdinx.persiangig.com/other/blog/forest300.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;چند &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;روزه یه حال عجیبی دارم&lt;BR&gt;این حس رو خوب میشناسم&lt;BR&gt;فکر کنم داره یه اتفاقاتی میوفته&lt;BR&gt;همیشه وقتی این حس رو پیدا میکنم&lt;BR&gt;بعدش یه اتفاق بدی میوفته&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای تو جاری توی رگهام ، صدای پای نفسهام&lt;BR&gt;ای که بوی تو رو داره ، لحظه های خواب و رویام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرصت بودن با تو ، اگه حتی یه نفس بود&lt;BR&gt;برای باور بودن ، همه چیز و همه کس بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش میشد با تو بهار آرزوها پا بگیره&lt;BR&gt;کاش میشد با تو دوباره زندگی معنا بگیره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوچ عاشقانه تو ، لحظه شکستن من&lt;BR&gt;خلوت شبانه من ، تا همیشه از تو روشن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 19:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aladdin&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>aladdin</dc:creator>
<guid>http://aladdin.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aladdin.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;در گذشته های دور، پادشاهی از سرزمینی بیگانه، بر مردم سرزمین همسایه پیروز شد. &lt;BR&gt;او بدخواه و زیرک بود و وزیری داشت بسی بدخواه تر و زیرک تر ،&lt;BR&gt;روزی پادشاه وزیر را گفت: &lt;BR&gt;«تو را امر می کنم تا راهی بیابی که بر جان و مال و ناموس این مردم مسلط شوم، بی آنکه بفهمند و اعتراضی کنند». &lt;BR&gt;وزیر چند روزی رفت و با خود اندیشید و در نهایت، با طوماری بازگشت، نوشته شده برای جارچیان. &lt;BR&gt;تا بخوانند و بر سر هر کوچه و بازاری جار زنند.&lt;BR&gt;نام این طومار، قانون ملی بود و همه کس باید به آن وفادار می ماندند. در این قوانین، اعتقاد به دینی به غیر از دین پادشاه جرم بود و مجازات اعدام برای آن در نظر گرفته شده بود. سواد آموزی غیرقانونی بود. مالیاتها به سه برابر قبل افزایش یافته بود و شب زفاف، عروس به مدت یک شب از آن شاه بود. ارزش جان مردم را با جان چارپایان سرزمین مادری شاهنشاه می سنجیدند و هرگونه مخالفتی با این قوانین، مجازات مرگ داشت و در آخرین بند از قوانین، گوزیدن باصدا یا بی صدا نیز ممنوع شده بود.&lt;BR&gt;پادشاه گفت: ای وزیر! من با وعده ها و قول دولت آشتی سر کار آمده ام. چنین قوانینی مردم را به شورش وا خواهد داشت و تاج سلطنت از سر من خواهد ربود. &lt;BR&gt;وزیر گفت: اعلیحضرتا. نگران نباشید. بند آخر هم از این رو به قانون افزوده شده. منتظر باشید تا اثر معجزه آسای آن را ببینید .&lt;BR&gt;با اعلام قوانین جدید، مردم لب به اعتراض گشودند. گفتند که این قوانین، بر اساس حقوق بشر مردود بوده و ظلمی آشکار است.&lt;BR&gt;مردم میگفتند که به هر حال هر پادشاهی مردم را به گرویدن به دین خود دعوت میکند و اساساً در متون کهن گفته اند که : دین مردم، دین حاکمان آنان است.&lt;BR&gt;ممنوع بودن آموزش و سواد نیز، در این خاک بی سابقه نیست و حاکمان قدیم نیز چنین قوانینی وضع کرده اند. هر چند که از حکومتی آزادیخواه، کمتر چنین انتظاری می رفت.&lt;BR&gt;مالکیت بر زنان در شب زفاف نیز قانونی قدیمی است که این پادشاه سنت گرا، دوباره به آن رو آورده است ( البته برخی روشنفکران درباری تمام تلاش خود را در مطالعه و بررسی نسخه های قدیمی به کار بردند تا ثابت کنند در گذشته این کار با اهداف خیر و بنا به صلاح اجتماع انجام می شده )&lt;BR&gt;مردم گفتند حتی اینکه ارزش جان ما در حد چارپایان همسایه است را نیز می پذیریم، &lt;BR&gt;اما محال است که منع گوزیدن را بپذیریم. مگر پادشاه خود نمی گوزد ؟&lt;BR&gt;گروهی از روشنفکران به سرزمینهای دیگر گریختند و از طریق رسانه های بین المللی، به مردم تصاویر دنیای آزاد را نشان دادند و مردم هر شب با هیجان می نشستند و این برنامه ها را نگاه میکردند. برنامه هایی که در آنها گوزیدن آزاد مردم دیگر کشور ها را حتی در خیابانها نشان می داد، مفسران خبری، برای مردم توضیح می دادند که قوانین شاه، احمقانه است و غیرقابل اجراست ، و میگفتند مگر می توان در هر مستراح یک نگهبان گذاشت؟&lt;BR&gt;باسوادتر ها (که عمدتاً در دوران آزادی حکومت قبلی درس خوانده بودند) از اثرات مفید خالی کردن باد روده می گفتند و اینکه اساساً گوزیدن طی یک سری مراحل تکاملی و پس از میلیونها سال، برای بقا به وجود آمده و نژادهایی که به اندازه کافی نگوزیده اند، منقرض شده اند.&lt;BR&gt;کتابهای متفکران سرزمینهای دیگر، که در زمینه طبیعی بودن گوزیدن نوشته شده بود، به دفعات چاپ و منتشر می شد . و آنها که بیشتر می فهمیدند، برای آنها که کمتر می فهمیدند، به تفصیل در مورد فواید گوز توضیح می دادند.&lt;BR&gt;جامعه شناسان، می گفتند که حاکم جدید متحجری بیش نیست که سر در تنبان خلایق فرو می کند. &lt;BR&gt;لطیفه ها ساختند در مورد گوزیدن شاه و نحوه کنترل سربازان بر نگوزیدن مردم ، و اینها را برای هم اس ام اس می کردند و می خندیدند و بدینگونه شاه را مسخره می کردند.&lt;BR&gt;نگهبانان در سراسر کشور پخش شده و اجرای درست قوانین را نظارت می کردند. و هر از چند گاهی به مستراح ها یورش می بردند و کسانی که در حال گوزیدن مشاهده می شدند را دستگیر می کردند. اما مردم همچنان به گوزیدن در خفا ادامه می دادند.&lt;BR&gt;مردم در اعتراض به حکومت به صحراها و مکان های خلوت می رفتند و می گوزیدند و در دل خود از اینکه حکومت را به مضحکه گرفته و کار خود را کرده اند لذت می بردند. &lt;BR&gt;جوانترها پارتی های زیرزمینی راه می انداختند و در آن برنامه های گروپ گوز اجرا می کردند.&lt;BR&gt;بعد از مدتی دیگر مردم ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات و ... را به خاطر نیاوردند و همگان سعی می کردند تنها از بدیهی ترین حق خود یعنی گوزیدن دفاع کنند و در تمام این مدت، شاه سلطنت می کرد و جان و مال و ناموس مردم را به یغما می برد و بر زیرکی وزیر خود آفرین می گفت.&lt;BR&gt; </description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 06:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aladdin&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>aladdin</dc:creator>
<guid>http://aladdin.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aladdin.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;اینووووووووووووووووووووووو  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این موش جیگر برنده زیبا ترین لبخند سال شده ، خیلی نفسه  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;  مبارکش باشه  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://xaladdinx.persiangig.com/other/blog/nicebabyy.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 12:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aladdin&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>aladdin</dc:creator>
<guid>http://aladdin.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مدلو در غيبت صغری</title>
<link>http://aladdin.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;دلمان برای این پسرک تنگیده شده است  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;عجبا !!!  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;بودنش یه داستانه ، نبودنش صد درد فراق &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;عزیز دل ماست ، خودش خبر نداره  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.....................&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 07:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aladdin&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>aladdin</dc:creator>
<guid>http://aladdin.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک لبخند ...</title>
<link>http://aladdin.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنتوان دو سنت اگزوپری نویسنده شاهزاده کوچولو را حتما می‌شناسید ، &lt;BR&gt;اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و درجنگ با نازیها کشته شد ،&lt;BR&gt;او قبل از شروع جنگ جهانی دوم هم در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می‌جنگید ، &lt;BR&gt;او تجربه‌های حیرت آور خود را در مجموعه‌ای به نام لبخند گرد آوری کرده است. &lt;BR&gt;وی در یکی از خاطراتش می‌نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند و از روی رفتارهای &lt;BR&gt;خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد می‌نویسد: &lt;BR&gt;مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم ، جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس‌هایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم و با دست‌های لرزان آن را به لب‌هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم ، از میان نرده‌ها به زندانبانم نگاه کردم ، او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود .&lt;BR&gt;فریاد زدم &quot;هی رفیق کبریت داری ؟&quot;&lt;BR&gt;به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد ، نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد ، لبخند زدم ، نمی‌دانم چرا ... &lt;BR&gt;شاید از شدت اضطراب ، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی‌توانستم لبخند نزنم .&lt;BR&gt;در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد ، میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ، ولی گرمای لبخند من از میله‌ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود .&lt;BR&gt;پرسید:  &quot;بچه داری؟&quot; با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده‌ام را به او نشان دادم و گفتم : &quot;آره ایناهاش&quot;. او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه‌ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم‌هایم هجوم آورد. گفتم که می‌ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم، دیگر نبینم که بچه‌هایم چطور بزرگ می‌شوند. چشم‌های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند. قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می‌شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی‌آنکه کلمه ‌ای حرف بزند ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 14:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aladdin&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>aladdin</dc:creator>
<guid>http://aladdin.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aladdin.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;خــســــــــــــــتـه  شــــــــــــدم   &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قسم میخورم راه اندازیه این کار که تموم بشه یه مسافرت تووووووپ برم ، ترجیحاْ شمال وسط جنگل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته می دونم تموم شدن راه اندازی مساوی هست با شروع شدن دردسر های نگهداری کار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خوب مسافرت به آدم انرژی ميده ، تحمل دردسر ها بعد از سفر راحت تره  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 12:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aladdin&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>aladdin</dc:creator>
<guid>http://aladdin.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوتاه نوشت</title>
<link>http://aladdin.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;تویتر که فیلتر شده ، زیاد فاز نمیده ، میام کوچولو نوشته هام رو اینجا می نویسم&lt;BR&gt;البته اونجا چون محدودیت داری واسه کلمه نوشتن مختصر و مفید می نویسی ولی اینجا&lt;BR&gt;چون زور بالا سرت نیست شروع که میکنی میبینی نوشته کوچولو تبدیل شد به دراز نوشت  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt; &lt;BR&gt;چه خوبه که تو این پروژه و مشغولیت های اخیرم که گاهی تنوع هستن و گاهی خیلی خسته کننده&lt;BR&gt;بین کارام تا یه وقت آزاد پیدا میکنم می پرم ایمیل هام رو چک میکنم و عکس هایی که تصادفی در طول روز گرفتم رو نگاه میکنم و ادیت میکنم و همینا خستگی رو بر طرف میکنه ، این دوربین جیگرم همیشه تو ماشین کنارمه ، باهاش خیلی حال میکنم ، خب اینم یه مدل تفریحه از نوع سالم که افتاده به جون من 
&lt;P&gt;امروز داشتم ایمیل میخوندم که دیدم مهدی و الناز یه ایمیل برام زدن با عنوان :&lt;BR&gt;&quot;بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین&quot;&lt;BR&gt;اول یه توضیح کوچولو بدم که این جملات مربوط به چارلی چاپلین نیستن و از کتاب &quot;زندگی زیبا&quot;&lt;BR&gt;استخراج شدن ، مشابه این جریان هم چند وقت پیش اتفاق افتاد ، نامه ای در اینترنت گل کرد با عنوان :&lt;BR&gt;&quot; نامه چارلی چاپلین به دخترش &quot;&lt;BR&gt;که توش درد دل ها و حرف ها و نصایحی از طرف پدری به دختری نقل شده بود&lt;BR&gt;جالبه بدونین که این نامه نوشته ی یک روزنامه نگار ایرانی است که برای چاپ در یکی از شماره های&lt;BR&gt;یک مجله در ایران نوشته شده بود و برای جذب بیشتر خواننده به چاپلین نسبت داده شده بود&lt;BR&gt;که حتی جریان به گوش پسر چاپلین هم رسیده و او مسئله نامه رو کاملآ تکذیب کرده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا مهم نیست ، من بیشتر با متن ایمیل حال کردم تا اینکه برام مهم باشه چه کسی اینا رو گفته&lt;BR&gt;این همه آسمون ریسمون بافتم که بگم اگه به دقت اون جملات رو بخونیم متوجه میشیم برای &lt;BR&gt;لذت بردن از زندگی و انتقال این لذت به کسانی که دوستشون داریم گاهی میشه کارهایی رو&lt;BR&gt;بدون دلیل انجام داد ، منظورم اینه که لازم نیست برای کارهایی که منجر به ایجاد یک حس خوب&lt;BR&gt;در خود آدم و اطرافیان میشه حتمآ دلیلی داشته باشیم .&lt;BR&gt;یکی از این کارها هدیه دادن به افرادی هست که دوسشون داریم ، &lt;BR&gt;چند وقت پیش من به یکی از دوستام که بعد از مدت نسبتآ زیادی دیدمش بدون دلیل هدیه دادم ،&lt;BR&gt;واسه من جالب بود که از طرف همه مورد انتقاد قرار گرفتم تا حدی که خود اون دوست هم تقریبآ&lt;BR&gt;تحت تاثیر انتقادات دیگران قرار گرفته بود ، ولی خوبه که طرف دیگه هر جریانی رو هم ببینیم ،&lt;BR&gt;خوبه که تو هر اتفاقی اون قسمت کوچیک و زیباش رو که جزو (بهترین لحظات زندگی) هست&lt;BR&gt;رو ببینیم و به خاطر بسپاریم ، خوبه که علاوه بر خوندن جملات زیبا ، خودمون لحظات زندگی رو زیبا کنیم ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و &lt;BR&gt;خودم&lt;BR&gt;تلاش میکنم&lt;BR&gt;هر عملی که فکر میکنم تو زیبا کردن زندگی خودم و اطرافیانم نقش داره رو انجام بدم&lt;BR&gt;و اگر کسی هم کارم رو نپسنده من ناراحت نمیشم چون جای من نیست که بتونه جای من رفتار کنه&lt;BR&gt;خوبه که آدم دوستان کم ولی یکدلی داشته باشه و دوستاش اون رو جزو زیبایی های زندگیشون بدونن ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گشنمــــــــه  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;خستگی برطرف شد ، برم گرسنگی رو هم برطرف کنم که بعدش دوباره ادامه کار ... &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن:&lt;/FONT&gt; دقت کردین !؟ این مثلاْ  &quot;کوتاه نوشت&quot;  بود  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 12:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aladdin&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>aladdin</dc:creator>
<guid>http://aladdin.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aladdin.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;من صدایی شنیدم که میگفت : 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کجاست یاری دهنده ای  که مرا یاری دهد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب فوری دست به کار شدم و یاری دادم   &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 20:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aladdin&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>aladdin</dc:creator>
<guid>http://aladdin.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
